سخت است....
همه ی خاطرات قشنگم دارد درمیان استرسهایم غصه هایم ورنجهایم گم می شود.غصه و گرفتاری که روی آدم آوارمی شود دیگرمدیریت رنج هم پاسخ نمی دهد .اینطورمی شود که شوق نوشتن خاطرات قشنگ و ثبتشان درتو می میرد واینطورمی شود که کمتر می آیم وکمترمی نویسم وکمتر دوستانم را باخود شریک می کنم.
خاطره ی شبی که یکی ازدوستان به همراه میهمانش که اهل کره جنوبی بود به خانه ی ما آمد ومن هم بقیه ی دوستان را دعوت کردم تا بهش جمعهای دوستانه ایرانی رامعرفی کنیم.وصدالبته رقص ایرانی را معرفی کردیم که مجری اول وآخرش میلاد بود.
خاطره ی زوج اکراینی ومیهمانی ما خانه ی وحید وآشنا شدنمان با باباو مامان جوان وخونگرم اووتبادل اطلاعات وآشنایی با فرهنگ این زوج اوکراینی برایم پراازهیجان بودکه متاسفانه درنگرانیهایم درخصوص عارضه ی قلبی مادر ذبح شد.
دیدن چند فیلم وتئاتروچند فیلم که اجازه ی اکران نداشت که کلی فکروذهنم را به خودش مشغول کرد که می شد چندین پست درهمین خصوص بنویسم ولی بازهم در فرازونشیب این گرفتاریها که شکل جدیدی دارند هضم شد وهیچی درباره شان ننوشتم.
خاطره ی شرکت در جشن تولد دخترک معلولی که باپاهایش نقاشی می کشید هم به همه ی موارد بالا اضافه کنید.فاطمه که قبلا درمورردش نوشته بودم متولد 11بهمن ماه بود وبرای کادوی تولدش کیک پختم آن هم به تعداد 60برش.فقط بااین انگیزه که دخترک خیلی خوشحال می شود.نقاشی ها وتابلوهای فاطمه دیدن داشت .وحرکت دادن ماوس کامپیوتر به وسیله پاهایش برایم جالب بود.از آن روز خیلی حرف برای گفتن دارم ولی همه اش دراوج نگرانی من برای جراحی قلب مامان خشکید.وهیچ قولی نمی دهم که خواهم نوشت یا نه.
حتی حین برف بازی که سرشار از هیجان وجست وخیزاست هم دلم برای والدینم آویزان بود ونگرانشان بودم.....
ازدوستهایم بی خبرم.خیلی هایشان را که اصلا فرصت نمی کنم ایمیلهایشان را پاسخ بدهم یا حتی پیامکهایشان وخلاصه اینکه احساس می کنم این شرایط ناجور که برایم پیش آمده را باید بهتر مدیریت کنم.
پی نوشت: خیلی سخت است که شاهد رنجوری والدین باشی وهیچ راه حلی هم نداشته باشی.پذیرفتن اینکه والدینت پیر شده اندخیلی سخت است.
نوشتن وباز گو کردن آنچه که در درونم متولد می شودنوعی محاسبه کردن خویش محسوب می شود .اینجا می توانی خودت باشی فارغ از همه بیخودی های دنیای واقعی .در این کلبه ی مجاز می توانی حرفهای ناگفته ات را بگویی