وبلاگ مهجور مانده

  1. واقعا نمی دونم باوجود این شبکه های اجتماعی وخصوصا امکاناتی که الان در شبکه ی تلگرام هست آیا انگیزه ای برای اینجا ماندن می ماند؟
  2. باوجوداینکه اینجا را بی ا ندازه دوست می داشتم وازداشتن همچین محیطی که می آمدم وحرفهایم رامی نوشتم لذت می بردم ولی واقعا ازین بایت بسیار ناراحتم که اینجاراترک کردم .   
  3. البته اتفاقی که خرداد امسال برای بلاگفا  افتاد خود مزید بر علت شد .وبلاگفا بدجور مهجور ماند.هربارهم سعی کردم که بیشتر بیایم وبنویسم ولی نشد که نشدومشکل بعدی هم سختی آپلود عکس در محیط بلاگفابود .وقتی به راحتی در اینستاگرام یا فیس بوک می شود عکس گذاشت ونوشته ای زیرعكس گذاشت اینجا بااین امکانات کم مهجور می ماند .

شب يلدا

 بااين پرسش كه "ازچه زماني شب يلدا را به ياد مي آورم"شروع مي كنم.شايد خواننده ي اين سطور حافظه اش بهترازمن ياريش كند ولي به زعم من پرداختن به چنين شبي وطرح شب يلدا ،در صدا و سيما به اوايل دهه هفتاد برمي گردد.من هيچيگاه يادندارم درسالهاي دفاع مقدس و ياحتي چند سال بعدش هم شب يلدايي داشته باشيم .آن روزها (دهه شصت )همه ي دغدغه ي مان جنگ ودفاع مقدس بود وكمك به رزمندگان اسلام ودر پشت جبهه هم لباس بافتني براي رزمنده ها مي بافتيم كه عمده ي اين كمكها هم در شيهاي بلند زمستاني اتفاق مي افتاد بي آنكه جشن شب يلدايي داشته باشيم.
آغاز دهه ي هفتاد كشور درمرحله ي خاصي قرارگرفت .دقيقا آن دسته ازتندرويهايي كه اوايل انقلاب ودوران دفاع مقدس به چشم مي خورد ديده نمي شد .كمي ميانه روي در عملكرد بانيان فرهنگ عمومي ديده مي شد.به وضوح پيدا بود كه يادشان آمده كه قبل ازاينكه مسلمان باشيم ايراني بوده ايم واندك اندك نهضتي كم جان وحال شكل گرفت .
كاش حافظه ام بيش ازين ياريم مي كرد كه چطور شد كه شب يلدا كه از ديرباز درفرهنگ ايراني ما بوده وازجمله جشنهاي ايرانيان به حساب مي آيد دقيقا ازچه سالي درصدا وسيما مطرح شد .شايد تعداد معدود خانواده هايي هم بودند كه به اين جشن زيبا آگاهي داشتند وبرپامي كردند ولي عامه ي جامعه ،زماني اقدام به برگزاري جشن شب يلدا كردند كه صداوسيما
در اخبار و چند برنامه ي جانبي و پخش موزيك شاد وجُنگ شادي اين مناسبت باستاني را مطرح كرد و وچنين مناسبتي راجلا بخشيد وغبارناشي ازنوعي تعصب ضدايرانيگري را زدود.
والبته طي چند سال گذشته با وجوداينكه چنين شبي در ايام محرم وصفر بود بازهم تحت الشعاع مذهبمان قرارگرفته بود وچه بسا درسال گذشته كه شب يلدا مصادف با رحلت پيامبر بود درخانواده هاي مذهبي ازجمله خانواده نگارنده متن نيز به احترام پيامبر برگزار نشد .ودقيقا خاطرم هست كه سال گذشته در بسياري ازشبكه هاي اجتماعي، پيامهايي فورواردي ديده مي شد كه مضمونش همين بود كه حرمت نهادن به پيامبروائمه زيباترين يلدارا برايتان رقم خواهد زدو...
وخوشبختانه امسال بعدازچندين سال پياپي عميقا اين شب را جشن ميگيريم

پي نوشت:ازينكه مدتهاي زيادي اينجا نيامده ام شديدا وعميقا ناراحتم شايد شب يلدا براي من گشايشي باشد ومن دوباره به روزهاي پرفروغ وبلاگم برگردم

ریشیکش ومیسوری

از  چهار روزی که در شهر هاریدواربودیم دو روزش را بیرون از شهر رفتیم  .یک روز  به شهر ریشیکش مرکز یوگای جهان که در 29 کیلومتری هاریدواربود و روز دیگرش را به میسوری وجنگلهای اطرافش وطبیعت دامنه ی کوه های هیمالیا.

ریشیکش نیز در حاشیه ی رود گنگ  قرار گرفته است .وبیشتراز هاریدوار توریستی به نظر می رسد.ودرسرتاسر خیابانهای شهر پراز مدارس آموزش یوگا ومدتیشن  است وکلی اروپایی می بینی که با پوشیدن لباسهای هندی خودشان را به شکل وشمایل هندی ها درآورده اند.

والبته بازهم معابد مختلف وگوناگون که هر کدام خدایان خاصی با نامهای متفاوت در آن بود.درهمان بدو ورود به شهر همانجا که ماشین درایستگاه متوقف شد پسری جلوآمد وگفت 200 روپیه می گیرم واینجا ها را برایتان  توضیح می دهم ومعرفی می کنم.

 

شاید تاسف بار باشد که بگویم که این راهنما داشت معابدی را به ما معرفی می کرد که قدمتش به 50 سال هم نمی رسید وجالبتراینکه وجه تمایزاین معابد به15 طبقه بودن این معبد بود وبدتراینکه  وقتی متوجه شد ما مسلمان هستیم گفت در فلان کتاب عهد عتیق قدمت دین هندو 5000 سال است وحتی مسلمانها قبل از آمدن پیامبرشما هندو بوده اند!!!

خلاصه کلی به خدایانش نازید واسمهایشان را برایمان فهرست کرد وکلی از میوه مقدس واتفاقاتی که دردامنه ی کوه هیمالیا رخ داده گفت که خیلی کم ازش یادم مانده ولی در پیچ وا پیچ کوچه ها ومعابد ومدارس آموزش یوگا وصدای دنگ دنگ ورودی هر معبد حس نوی را برایم می آفرید .دقیقا می فهمیدم که انرژیهای متفاوتی اینجاها جریان دارد .

وکلا همه جا باید مراقب وسایلمان دوربین عینک وخوراکی هایمان می بودیم  که مبادا  دست میمونی از غیب برسد وغافلگیرمان کند.وجود میمونها درکوچه ها وروی درختها برای ما واقعا جذاب ودیدنی بود .

شهر ریشیکش که رودخانه ازمیانش رد می شد وبه وسیله دوپل معلق این دوقسمت به هم مرتبط می شدند.عبور کردن ازروی این پل از جاذبه های  این شهر محسوب  می شد به وسطهای پل که می رسیدی و زیر پایت را نگاه می کردی وجریان آرام وآبی تیره رود گنگ را تماشا می کردی برایت لذتبخش بود وتمام مدت باید مراقب میمونها باشی که از میله های محافظ پل بالا وپایین می رفتندوعملیات آکروباتیک انجام می دادند.اصلا هم با تورریستها تعارف نداشتند واحساس بیگانگی نمی  کردند واگر خوراکی دستتان بود می آمدند  چنگ می زدند.

 

ساحل رود گنگ برای ما همچنان رازآلود وبرای هندیها مقدس بود .دست فروشان که انواع صنایع دستی هندی را می فروختند درهمه جا بودند واصرارداشتند که ازشان خرید کنیم وگداهای جورواجوروکج ومعوج نیز به دیدنیهای آنجا می افزود که البته ناخوشایند بود.

هنگام خروج از شهر ریشیکش ساختمان بزرگ سفید رنگ مدوری بود که بسیار مرتب وتمیزبه نظر می رسیدوتابلوی ورودیش نوشته بود آشرام یوگا.ماهم وارد آنجا شدیم تا از نزدیک با کلاسهای یوگا ومدتیشن آشنا شویم.که پسر جوانی که لباس هندی هم پوشیده  بود به استقبالمان آمد وهمه جای مدرسه را نشانمان داد وجالبتراز همه سالنی بود که هرروز در دونوبت صبح وبعدازظهر درآن مدتیشن انجام می دادند.توضیحات متصدی درمورد مدتیشن ونوع تمرینهایی که داشتند خیلی دوست داشتم.دراین آشرام اتاقهایی هم برای اسکان کسانی که برای یادگیری یوگا به این شهر می آیند وجودداشت که با هزینه کمی می توانستی هرچند مدت آنجااقامت کنی.ویکی از برنامه های آتی خودم را در سن 50 سالگی اقامت دراین مکان تصویر کردم.بعداز خوردن یک فنجان چای ماسالا وگرفتن عکس یادگاری از ریشکیش خارج شدیم.

روز بعد هم در کوهستانهای هیمالیا ومنطقه ی جنگلی میسوری وآبشارها وپارک جنگلی این منطقه سپری کردیم.جاده  ای پیچ درپیچ وجنگلی مثل جاده ای که   از مرز نوردوز به سمت ایروان در کشور ارمنستان وجود دارد .باوجودانکه ماشین پاترول کرایه کرده بودیم ولی همگی حسابی دچارحال به هم خوردگی شدیم.دربین راه معابد زیبایی نیز بود که معمولا استراحتگاه هم محسوب می شد واکثرراننده ها برای رفع خستگی خود ومسافران دراین معبدها توقف می کردند.

 

همیشه برایم سوال بود که این زنگ بزرگی که در بدو ورودی معابد هست برای چیست وچرا هنگام ورود دست به آن  می زنند تا صداکند؟تااینکه از یکی از بازدید کننده ها پرسیدم که انگلیسی می توانست حرف بزند وایشان توضیح داد که معبد خانه ی خدایان ما هست ووقتی می خواهیم وارد خانه خدا شویم با به صدا درآوردن زنگ حضورخودمان را اعلام  می کنیم.وپسرک  دیگری هم گفت ممکن است خدایمان خواب باشد بیدارش می  کنیم که به حرفهایمان گوش بدهد!!!

آبشارکمپتی وتفرجگاه های اطرافش ازجمله جاهایی بود که دیدیم ولی آبشارهای ایگواسو آنقدر برایم شکوهش ماندگاربود که این آبشار مرتفع که از دل کوه سرازیر می شد چندان چنگی به دلم نمی زدضمن اینکه هوا همچنان سردبود وسوز سردی که از طرف آبشار  می آمد لرزمان می گرفت. پارک جنگلی که نزدیک شهر میسوری بود واسمش رو بلد نشدم ودربدو ورود آمار حیواناتی که در آن بود را نوشته بود که حتی ببروفیل هم نام برده بود ولی هیچکدام نبود وقطعاآنچه که  در این  پارک توجهمان را جلب کرد همان حرکات میمونها وگورنهای شاخدار  بود .

آخرین روزی که هاریدوار بودیم مجددا به کنار رود گنگ رفتیم ودوباره آداب غسل وکوتاهی مو وبه آب ریختن خاکستر مردگان ومراسم ربانی آنها را تماشا  کردیم .

واقعا دیدنی بود سه چهار ساعتی همان اطراف معبد ورودخانه وفروشگاه های دوراطراف رود گنگ پرسه زدیم ودیدنیهایی متفاوت ومبهوت کننده دیدیم.محلی که گاوهای ولگرد آنجا جمع می شدند وافراد  نذر می کردند وعلوفه می خریدند وبه خوردشان می دادند.سگهایی که حمام آفتاب می گرفتند ویا نانوایی که باجیغ ودادمیمونها والتماسشان تیکه ای نان به پشت بام شیروانی می انداخت تا بخورند.

هربار هم که محو این صحنه ها وتفاوتهای این اجتماع می شدی به ناگاه پایت روی تپاله حجیم ووسیع گاو می رفت وکفشت تارویه ی آن آلوده می شد.اینکه بخواهی در رود گنگ کفشت را بشوری کاملا بی حرمتی بود حتما می بایست آبی می جستی وحتمااین ها را بشوری تا گندش زدوده شود و....

ماجرای معبدی که در کوه مرتفع نزدیک رودخانه بودهم برای خودش قصه ای ست.برای رفتن به معبد می شد پیاده رفت ولی  سه چهار ساعتی طول می  کشید ولی تله کابین هم بود که حدود ده دقیقه ای طول می کشید تا به معبد بالای کوه برسی .خود هندیها همه هدایایی را به عنوان نذری دستشان بود که  می خواستند به معبد هدیه کنند.ماهم دست خالی رفته بودیم.از تله کابین که پیاده  شدم یاد امامزاده داوود تهران فرحزاد افتادم(شاید به وضوح شباهتی وجود نداشت ولی برای من همین حس تداعی می شد).

وارد معبد که می شدی باید کفشهایت را هر طوربود بیرون می آوردی ودرصفی قرارمی گرفتی که بقیه زائران بودند.نزدیک ضریح که می شدی نذریت را می دادی وآن مردکه مثل آخوندهای ما بود به پیشانیت  رنگ مقدس می زد ودستی برسروگردنت می کشیدوتقاضای پول برای معبد می کرد.

همسرجان خیلی راحت گفت که دوستان پشت سری تقدیم می کنند.منم خودم را  به نفهمی زدم که چی داری می گی !!؟؟؟ولی همسفرمان بدجورتو تله افتاد وخیلی صریح جلوش را گرفته بود ومی گفت روپی روپی ومجسمه ی داخل معبد را هی نشان می داد.خلاصه اینکه همسفرما هم هزارتومان پول ایرانی را بهشان داد تا اجازه دادند رد شود.دیدن این صحنه واجباری که بود مرا دارحال به هم زدگی کرد.یااینکه هرکسی نذری اعم از آناناس ومقادیردیگری که دربسته بندیهای دیگری بود بهشان می داد  چشمهایشان برق می زد.

به قول همسرجان اینجا که سرگردنه بود انگارو.....بدجورداشتند مردم را سرکیسه می کردند!!!میله هایی که پراز طناب بود وبهشان دخیل می بستند وچقدر این صحنه برایم آشنابود و...

ساعت یک نیمه شب به سمت دهلی حرکت کردیم وباوجودآنکه درجه ی بلیط قطارمان از همه ی قطارهایی که تابحال سوارشده بودیم پایین تربود ولی بازهم رضایت بخش بودوخیلی معذب نشدیم وتا خود صبح خوابیدیم وصبح خیلی زود بود که به دهلی رسیدیم.

اگر فرصت کنم در پست بعدی نکاتی از ین سفر را خواهم نوشت که برایتان مفیداست.

 

 

 

 

هاریدوار شهرمذهبی هندوها

 

قبل از  ادامه سفرنامه به خاطر تاخیر در نوشتن از همه مخاطبین عذرخواهی می کنم .نزدیک بهاراست وهزار تا کار عقب مانده هست   که باید انجامش بدهم.

هاریدوار که در حاشیه رود گنگ است به عنوان یکی از شهرهای مذهبی هندوستان وآیین هندو محسوب می شود.رود گنگ عجب روحی به این شهر داده است وواقعا زیبا بود.البته  شهر ریشیکش که در29 کیلومتری هاریدوار هست نیز در حاشیه ی رود گنگ قراردارد که مرکز  یوگای جهان است ولی ما ترجیح دادیم  که هتلمان در هاریدوارباشد وبه طور کلی از لحاظ هزینه هاریدوار نسبت به ریشیکش مناسبتراست.ولی عمدتا تورریستها ریشیکش را برای اقامت انتخاب می کنند .

صبح روز اول ورودمان به هاریدوار بعد از  یکی دوساعت استراحت ازهتل زدیم بیرون درحالی که هوا همچنان سرد بود .برخلاف ذهنیتم این بار هند چهره ی سرد واستخوانسوزی ازسرما به من  نشان داد.باوجوداینکه بار قبل اواخربهمن رفته بودیم واینبار اوایل بهمن ,متاسفانه لباس خیلی گرم برنداشته بودم ومجبور بودم چند  تی شرت ولباس را روی هم بپوشم.

کوچه های نه چندان عریض که دوطرفش هتل وهتل آپارتمان بود وسگ ها وگاوها هم درهمه جای این شهر سرگردان بودند.درشهر هاریدوار تا شعاع 5 کیلومتری خوردن گوشت ونوشیدن مشروب ممنوع بود ودرمنوی هیچ رستورانی شما هیچ غذایی را نمی دیدید که گوشت داشته باشد.

ازهتل  که بیرون می آمدیم بعداز 5 دقیقه پیاده روی به خیابان اصلی می رسیدیم که این مسیر  تا کنار رودخانه ادامه می یافت وهر دوسمتش انواع واقسام مغازه های مختلف بود که زوار خرید  می کردند.از پارچه های  پراز منجوق ویراق که برای ساری بود تا لباسها ی پنجابی وکشمیر وانواع خوراکیهایی که نذر می کردی  به معبد ببری وبه معبددار بدهی .

حقیقتش وقتی در این مسیر راه می رفتیم دقیقا فکر می کردم دارم درخیابان امام رضا وفلکه آب راه می روم.شاید باورتان نشود ولی چنین حسی را همسفرانم هم داشتند.خصوصا وقتی که جشن آرتی شروع شد بیشتر شباهتها نمایان می شد.

ظرفهای طلایی که درآن از رود گنگ آب برمی داشتند  ومی خوردند دقیقا عین همان کاسه های طلایی که ما از سقاخونه آب می خوریم!وجاشمعی هایی که شعله درست  می کنند وهنگام جشن آرتی درهوا می چرخانند.

غذاخوریها وادویه فروشی ها وترشیجات هندی و.....این راسته تا خود معبد ورودخانه پراز تازگی بود ولی قطعا دوبار که تکرار شد یه جورایی حال به هم زن هم می شد.وگداهایی جورواجورهم راکه در سطح شهر ولو هستند وبعضا مثل سریش می شدند به بقیه ی تازگیها اضافه کنین.

ناهاررا در یک رستوران زنجیره ای درهاریدوار خوردیم .البته آدرسش را از پارچه فروشی که ازش کلی ساری وپارچه های پنجابی خریده بودیم پرسیدیم وهمینطور ازش پرسیدم دومدل غذا  معرفی کندکه شاهی پنیر وچالاک پنیر را برایمان روی کاغذ نوشت که به رستوران داربگوییم.

 

فکرش را بکنین اگرما بخواهیم دومدل  غذا معرفی کنیم قطعا کباب یکی از آنهاست .این هندی ها هم پروتئین داخل غذایشان پنیراست.ومثل ما به پنیر همان پنیر را می گویند.وقتی غذا سرو شد دقیقا یادخورشت سبزی وخورشت قیمه افتادم که به جای گوشت تکه های پنیر داخل خورشت است وباوجوداینکه گفته بودم اسپایسی نباشد بازهم دهن می سوخت ولی واقعا بعد از سه روز استفاده از غذای تند هندی انگار ذائقه یمان عادت کرده بود ولی به هرحال یک پارچ کامل آب سر میز به اضافه دونوشابه تمام شد!!!

نانهای مختلفی دارند که من علاوه برنان ساده نان سیر را راهم سفارش دادم وکلا وجود نان در دهان باعث می شد که تندی غذارا کمتر روی زبانم حس کنم.

 

وقتی غذایمان هم تمام شد یک کاسه استیل آوردند که داخلش آب ولرم بود ودوتابرش لیمو ترش به لبه هایش آویزان کرده بودند وما واقعا نمی دانستیم که این چه کاربردی دارد.از پیشخدمت پرسیدم اینها واسه چیه؟گفت برای زودن چربی از دستهاتون ولیمو ترش که معطرمی کند وبوی چربی را از دستتان می گیرد!

ووقتی خواستیم صورتحساب رابیاورند همراه  صورتحساب یک زیردستی پراززیره سبز وخرده های کوچک نبات وهمینطور خلال دندان بود.ومن واقعا نمیدانستم عملا بااینها چی کار باید کرد که پسرک پیشخدمت با پانتومیم بهمان فهماند که  بجوید ونباتهارا بخورید برای رفع سردی !!!والبته خلالهارا می دانستم ولی ماکه گوشتی نخورده بودیم !!ودرآخر صورتحساب نسبتا ارزان حدود 15000تومان شد.درواقع اگر سخت گیروحساس وبهانه گیر نباشید برای غذا وقیمتش درهندوستان با مشکل جدی مواجه نمی شوید والبته مریض هم نمی شوید.

مراسم جشن آرتی هرروز حدود یکساعت به غروب درکنار رود گنگ درمعبد کناررودخانه آغاز می شود وبرای زائران خیلی ارزشمنداست که حتما اگردرهاریدوارحضوردارند دراین مراسم عبادی شرکت کنند.

 

نزدیک غروب هوا مه آلود ونسبتا سردبود.معبد کنار رودخانه حسابی شلوغ بود واگرنمی خواستی که مراسمی به جا آوری از روی پل به آن سمت رودخانه می رفتی وآن طرف درساحل پلکانی گنگ روی زمین می نشستی!.اکثرا بدون کفش بودند وتمام این مسیرداخل معبد وپل وپلکان منتهی به رودخانه را بدون کفش بودند وهواسردبود وهمه ی زمینها خیس !!!چند نفری  هم در درحال غسل کردن در رودخانه بودند !!!حتی بانگاه کردن بهشان لرزم می گرفت.ولی خب اعتقادات که دما وعامل فیزیکی مانعش نمی شود که.

قمقمه های زیادی کنار رودخانه بود که می فروختند بعدا متوجه شدم که افراد برای تبرک آب رودخانه راباخود به شهرشان می برند دقیقا مثل خودمان که آب زمزم وآب فرات وآب سقاخونه برایمان ارزش معنوی واثرشفابخشی دارند.

 

 

برگهای درخت موز را به شکل کاسه درآورده بودند وگل های رنگارنگ همیشه بهار داخلش ریخته بودند وداخلش شمع کوچکی بود که به زائران می فروختند.وهرزائر بعداز خرید یکی از این کاهنان برایش دعا می خواند وکلی کلمه وورد می گفت ودردستش آتشدانی  بود که دور  سر نذرکننده می چرخاند وبعد شمع را روشن می کرد وداخل آب می گذاشت.حالا فکرش را بکنید رودخانه با کورسوی شمعها وروان شدن اینهاچقدر دیدنی بود.

کلمه ی آمین بعداز هردعا ووردی برای ما کاملا قابل فهم بود .

بعضی هم درحال تراشیدن موی سرشان بودند که فکر کنم نوعی نذرکردن وبخشی از مراسم عبادی محسوب می شود.

 

تقریبا بهترین جایی که می شد به معبد اشراف داشت را انتخاب کردیم ونشستیم دقیقا حسی شبیه نشستن در صفهای نماز مغرب  در صحن رضوی !پسربچه هایی با سطلهایی دردست آب سفید رنگی را به زائران می فروختند!!!به زعم همسرجان کلر بود.که نذرکننده به همان ظروف طلایی رنگی که قبلا توضیح دادم این آب را داخل رود خانه می ریخت والبته قبلش ازین نوچه های معبد می آمدند ودعا می خواندند وپول می گرفتند دقیقا یاد این آخوندهایی افتادم که مبلغی می گرفتندوروضه ی می خواندند .روضه ی رقیه روضه زینب وروضه ابوالفضل (بنده فقط دارم مقایسه می کنم ودرکلامم هیچ تمسخری نیست).

دوباره صدای زنگ به صدادرآمد وتعداد 15نفرباپارچه های قرمز رنگ  که به دورخودشان پیچیده بودند ازپله های معبد پایین آمدند وشروع به خواندن دعا کردند.آهنگ کلامشان مثل زیارتنامه خوانی های ما در حرم رضوی بود!!!درهمین اثنا این نوچه ها مرتب به ما تذکرمی دادند که کفشهایتان را بیرون بیاورید ولی هوا واقعا سرد بود امکانش نبود ولی بازهم برای احترام گذاشتن به آدابشان کفشهایمان را هم ازپاکندیم.طبق قواعد باید خانمها درهنگام برگزاری مراسم روسری سرشان باشد.

دعای قرمز پوشان همچنان ادامه داشت وزمزمه ی بقیه هم ادامه داشت.درقسمتی از برنامه همه دستهایشان رابه حالت تسلیم بالا بردند وشروع کردند به دعا خواندن وآمین گفتن .صحنه ی جالبی بود .واژه ی گنگ را هم می شد فهمید که از خدای گنگ استمداد می طلبند.شعله های آتش که چرخانده می شد وزنگهایی که مکرر به صدا در می آمد وسبدهای گل که با شعله ای کوچک روی رودخانه روان بود ترکیبی ازدین هندو را داشت برایم تمایش می داد.

ودرآخرهم وقتی جمعیت از هم متفرق می شدند همان کاهنان آب رودخانه را به همه زائران می پاشیدند!وموزیک زیبایی که یک خواننده زن هندی داشت می خواند پخش شد وهمه با هم این موسیقی را زمزمه می کردند .دقیقا به این باور رسیدم که مبنای همه ی ادیان یکجوراست .آنقدر شباهت دراین مراسم مذهبی ومراسمهای مذهبی خودمان پیدا کرده بودم که داشتم به این فکر می کردم کدام دین از کدام دین دیگر منتج شده یا واقعا کاربرد این آیینها ومراسمهای مذهبی چه قدر در سلامت روان اجتماع کارکرد دارد ویا آیا واقعا ادیان می توانند نقش بهداشت روان در جامعه داشته باشند.

دقیقا همین فکرها لذتم را می گیردهنوزصدا دسته جمعی هندوها در برگزاری جشن آرتی درگوشم است که شمرده وسرشار از احساس باهمدیگر وهمصدا می خواندند:گنگا گنگا .....

کمی آنطرفترازمعبد هارکی پوری  که مراسم در حال برگزاری بود درمیان رودخانه دو مجسمه ی بلند بالا وطویل خودنمایی می کرد که قطعا از خدایان شان به شمار می رفت!

هوا کاملا تاریک شده بود که درادامه مسیر برگشت  به یک مغازه ی خدافروشی رسیدیم که پربود از مجسمه های خدایان هندی .انواع واقسام مجسمه ها ی بزرگ وکوچک سنگی  دراین فروشگاه بود که نسبتا مشتریان زیادی هم داشت که در حال خرید خدا بودند!

وجالبتر اینکه بعداز اینکه  این مجسمه ها کهنه شد وازرنگ ورخ افتاد صاحبان آنها این خدایان را به رود گنگ می انداختندوما صحنه های زیادی از مجسمه ی خدایان راشاهد بودیم که در گوشه وکنار ساحل رود گنگ افتاده بود.شاید بشودگفت که دقیقا مثل ما که اگر صفحه ی قران ویا نوشته ی قرآنی پاره شده ای داشته باشیم برای حفظ حرمتش آن را درآب می اندازیم یا زیر خاک می کنیم.

 

هنوز این خیابان که به معبد هارکی پوری  ومراسم آرتی منتهی می شد حرف زیادی برای گفتن داشت وهنوز هم تماشایی بود .هنوز صدای دنگ دنگ زنگها وشعله های چرخان وشکوه رود گنگ وروح پرستش که در ساحل پلکانی گنگ درگوشم طنین می اندازد......

قطعا این توصیفات من که فقط درقالب کلمه است گویای محیط آنجا که نور وصدا وحس  معنوی هندوها ضمیمه ی آن است  نمی باشد

ادامه دارد....

تاج محل

 

آگرا هست وتاج محل .البته قلعه سرخ هم هست ولی تاج محل برای این شهر کلی شهرت آورده است.معماری زیبای این بنا باعث شده است  که بخش عمده ی گردشگران برای دیدن این بنایی که مبنایش عشق واحترام به زن است به آگرا بیایند.

ساعت 12 از جیپور به آگرا رسیدیم.قطارهای هند کسی به کسی نیست.هیچ کس اعلام نمی کند که این ایستگاه کجاست ویاایستگاه بعدی چه شهری است.خیلی وقتها ما خودمان از چند نفر از دیگر مسافران می پرسیدیم وآنها تایید می کردند.وقتی قطار  درایستگاه توقف کرد یکی از مسافران گفت ایستگاه بعدی آگرا هست.اما بعدا یکی دیگر از مسافران گفت اگر می خواهید تاج محل بروید این ایستگاه 3کیلومترتا تاج محل فاصله هست درحالی که ایستگاه بعدی 8کیلومترفاصله است.دربدو ورود راننده توک توک جلومان آمد وگفت هرگونه راهنمایی که بخواهید من درخدمتتان هستم.هتلی که مارزرو کرده بودیم حدود یک کیلومتری تاج محل بود که از پشت بام هتل می شد منظره تاج محل را دید.ولی" ویکی "راننده توک توک گفت محل هتل بسیار کثیف است وگفت به من اعتماد کنید وچند هتل به ما معرفی کرد. وما هتلی را به قیمت شبی نودهزارتومان انتخاب کردیم.

ویکی شخصیت جالبی داشت .دفتری داشت که به همه تورریستهایی که با توک توکش جابجا می کرد می داد تا با خط وزبان کشورخودشان  درمورد ویکی وخدماتی که از ویکی گرفته بودند بنویسد.وقتی که فهمید ماایرانی هستیم یکی از صفحاتی که یک ایرانی با خط فارسی از زحمات وخدماتی که ویکی برای او انجام داده بود تشکر کرده بود وگفته بود فرد قابل اعتمادی ست.قرارشد دوروزی که قراراست در آگرا باشیم برای ایاب وذهاب درخدمتمان باشد.قیمتهایش هم منطقی به نظرمی رسید.

خیلی زود برای رفتن به تاج محل آماده شدیم.این بارتصویر مبهم وخاکستری از آگرادر ذهنم جامانده است.چون دوروزی که دراین شهربودیم هوا مه آلود وابری بود.وتاج محل هم همانطور .آنقدر ابری بود که اصلا نتوانستیم غروب آفتاب راازکنار بنای تاج محل تماشا کنیم .

از محلی که از توک توکها پیاده می شویم تا رسیدن به ورودی تاج  محل حدود یک کیلومتری پیاده روی باید کرد که ارابه هایی ست که شتر بار آن را می کشد.البته ماشینهای برقی هم هستند ولی لذت پیاده روی در مسیر سرسبز وپراز میمون وسنجاب آنقدر جذاب است که نخواهیم شتر سواری کنیم.

قیمت بلیط ورودی تاج محل برای خارجیها 750 روپیه است.اجازه ورود هیچگونه خوراکی درتاج محل داده نمی شود.افرادی مرتب دورتان جمع می شوند وازشما می پرسند راهنما میخواهید؟ویکی راننده توک توک  به ما یادداده بود اگر به زبان هندی بگویید :"نهی چاهی تنک یو" آنها متوجه می شوندکه شما بومی هستید واصرارنمی کنند.ودقیقا ما هم همین ترفند را تقریبا درهمه جا ها به کارگرفتیم حتی برای دست فروشانی که مثل سریش می چسبیدند ورهایمان نمی کردند.

ماهم خوراکی هایمان را که داخل کوله پشتی بود به یکی از فروشگاه های دولتی سپردیم وآنها باما همکاری کردندوبرایمان نگه داشتند.

هنگام ورود کاملا بازرسی بدنی می شوید وداخل کیفهایتان را می گردند که مبادا خوراکی داشته باشید.البته بطری آب وکیسه کفش هم هنگام خرید بلیط به گردشگر تحویل داده می شود.

بعداز تاج محل وتاریک شدن هوا برای بازدید از تئاتر وشو که موضوعش داستان ساخت تاج محل بود رفتیم.دقیقا همان محلی بود که شش سال قبل رفته بودیم.موضوعی که خیلی برایم ناراحت کننده بود این بود که سری قبل از خانوم ممتاز صریحا به عنوان یک زن ایرانی واهل شیراز نام برده می شد واینکه معماران بنای تاج محل همه ایرانی هستند ولی این بار دریغ از یکبار نام بردن از ایران وایرانی!!!نمیدونستم عدم محبوبیت ما درجامعه بین الملل در هندوستان هم رسوخ کرده !!!!

حضورمیمونها وسنجابها خصوصا در تاج محل وقلعه سرخ خیلی فضا  را دوست داشتنی می کرد وعجیب سرگرم می شدیم.

وجود کارناوالهای عروسی درخیابانهای آگرا آنقدر زیاد وپرسروصدا بود که توجه هر تورریستی را به خود جلب می کرد .بخش زیادی از وقتمان درترافیک خیابانی این کارناوالها سپری شد البته ماهم از فرصت استفاده کردیم وکلی با داماد که برفراز کالسکه ای پراز گلهای سفید ونارنجی نشسته بود واسبهای سفید کالسکه را می کشیدندعکس گرفتیم.

 

به طورکلی در آگرا مردم از لحاظ برق وآب بسیارمحدودیت دارند.طبق گفته ویکی فقط 12 ساعت از شبانه روز برق داریم وهتلها اکثرا موتوربرق دارند.

                                              میدان ورودی قلعه سرخ

 

 

بلیط قطار آگرا تا هاریدوار ساعت 5 بعدازظهر بود .تقریبا یک ساعت زودترراه افتادیم ودرایستگاه از ویکی خداحافظی کردیم وچون خیلی از گزهای اصفهان که همسفرانم به اوتعارف کرده بودند خوشش آمده بود از ما خواست برایش بفرستیم.

                                        ویکی وتوک توکش

درتابلوی اعلانات ایستگاه یک ساعت تاخیر اعلام کرده بود وسکوی سوارشدن سکوی دوبودولی جالب اینکه هرنیم ساعت یکبار میزان تاخیر بیشتر می شد وسکو مرتب عوض می شد .عجب استرسی برما آن شب درایستگاه راه آهن وارد شد.هرده دقیقه یکبار می رفتم از قسمت اطلاعات از یه دختره بداخلاق وبی حوصله می پرسیدم .ولی حدود نیم ساعت به حرکت کلا اسم مقصد وشماره قطاراز تابلو حذف شد!!!قبلا هم چیزهایی شنیده بودیم که ممکن است این قطارتا24 ساعت هم تاخیر داشته باشد!!!برای همین فکر کردیم که شاید همین اتفاق افتاده است.باوجوداینکه به سمت سکوی شماره سه رفته بودیم می بایست باسرعت می دویدیم ومی پرسیدیم که چه اتفاقی افتاده است وقتی دوباره دخترک من را دید قبل از هر سوالی گفت ده دقیقه اینجا بمان تا دقیق بگویم چه سکویی قطار می ایستد تا سوارشوید!!!

سوار قطار شدیم وباهزار سختی ووقتی که روی صندلیهایمان نشستیم همگی نفس راحتی کشیدیم وخوشحال ازاینکه تابحال  هیچ مشکل وتاخیری وجاماندن از قطار نداشتیم.

صبح زود ساعت پنج ونیم صبح به شهر مذهبی هاریدوار رسیدیم.خیلی تعجب  آوربود باوجوداینکه قطار دوساعت ونیم تاخیرداشت وقراربود این مسیر 12ساعت طول بکشد ولی ساعت 5ونیم به مقصد رسید.

هتلی که رزرو کرده بودیم نزدیک ایستگاه راه آهن بود ولی این راننده توک توک ها اغفالمان کردند وبرای راهی که کمتراز سه دقیقه طول می کشید صد  روپیه ازما گرفتند.

به هتل که رسیدیم پسرک خواب آلود گفت برگه تاییدیه هتل دارید؟ومن گفتم اینترنتی بوده ورزرو هتل به صورت ایمیل بود وپاسخ مدیر هتل را به او نشان  دادم وخوشبختانه ساعت 7 وارد اتاقهایمان شدیم وباوجوداینکه درقطارهم خوابیده بودیم ولی بازهم تا ساعت ده صبح خوابیدیم ولی هیجان دیدن هاریدوارورود گنگ  ومراسم مذهبی وجشن آرتی همچنان خواب را ازمن گرفته بود.

جیپور شهر صورتی

درو دیوار صورتی شهر واقعا چشم را نوازش می داد.خصوصا اینکه راننده یه جورایی مارا در شهر طواف هم داد واسه اینکه به ما بگه ایستگاه راه آهن تا هتل مسیرش طولانی هست.

ساعت حدود سه بعدازظهر بودکه به هتل رسیدیم.هتلی با تم کاملا سنتی. یکی از خانه های قدیمی را بازسازی کرده بودند وتغییر کاربری داده بودند  وبه هتل تبدیل کرده بودند.خیلی  جالب بود وقیمت نسبتا مناسبی داشت ودقیقا در مرکز شهر واقع شده بود.

مراسم استقبال جالبی درهتل از مابرگزار شد.اولش که در لیوانهای سفالی نوشیدنی سفید رنگی مثل شیر آوردند که شیر نبود ولی فک کنم دوغ شیرین بود .من دوست داشتم ولی بقیه همسفرانم خیلی خوششون نیومد.بعدش که به سمت اتاق هامون راه افتادیم می بایست از پلکان پیچ در پیچ رد می شدیم که روی سرمون گلبرگهای گل رز ریختند وخیلی هیجانمون زیاد شد واحساس کردیم چقدرما را محترم می شمرند.بعد هم وارد حیاط باصفایی درطبقه دوم شدیم که حوض وفواره ونیمکت بود که یه نفر دیگه حلقه ی گل گردنمان انداخت وپیشانیمان را هم خال قرمز گذاشت.

چنین مراسم استقبالی را درسفرقبلیم به هند تجربه کرده بودم.

 

ویشال پسر 25 ساله ی هندی بود که دراین دوروزی که در جیپور به سر می بردیم تمام وقت کنارمان بود ودیدنی های این شهر رابه ما نشان داد.

ضمن  اینکه گفتگو ومعرفی فرهنگ وآداب مذهبی هندو هم دراین میان برایمان می گفت.ومارا به معبدی برد که هرروز نزدیک غروب مراسم خاصی برگزار می شد .درمحوطه ی بزرگی که با شیروانی مسقف شده بود جمعیت زیاد 500 نفری ایستاده بودندکه جلویشان مثل سن آمفی تئاتر بودوپرده اش کشیده بود.

ساعت خاصی مثلا با زیادی جمعیت مرتبط بود .جمعیت منتظر می ایستادند تا پرده کنار برود.صدای زنگ به صدا در می آمد (مثل زنگ های قدیم مدرسه )پرده کنار کشیده می شد ودوتا مجسمه نمایان می شد که خیلی هم زشت بودند.

مردم دستهایشان را بالا می بردند وسرودی می خواندند ودعا می کردند وما دقیقا صدای آمینهایشان را هم می شنیدیم وبعد دور قسمتی که پرده بود می گشتند وهی به در ودیوار دست می کشیدند.ویشال هم از من خواست که ازخدایش بخواهم که شیدا را شفا بدهد!!!

 

ویشال نسبت به دین ودینداری وباورهای مذهبیش بسیار متعصب بود وبی اندازه در معرفی خدایانش وباورهای هندو می کوشید .گرچه که این پسر هنرمند بود وطراحی وگرافیک کارمی کرد ونقاشی هم می کردولی نسبت به دینش بسیار باورمند بود خصوصا احترام زیادی به حیوانات خصوصا گاو می گذاشت وموزی که ما دربین راه خریدیم وتعارفش کردیم گفت نمی توانم بخورم به سرفه میفتم, گفت بااجازه شما نذرمی کنم به گاوی که درهمان نزدیکی ولو بود بدهم این گاو حتما برای ما دعا می کند!!!!حتی به من می گفت پوست موزت را دور ننداز بده به گاوها بخورندتا خوشحال شوندوبرای ما  دعا کنند.

قلعه آمبر ودهکده فیلها که نزدیک این قلعه بود از جاهای دیدنی بود که رفتیم .هیجان فیل سواری وحتی تماشای غذا خوردن فیلها ومحل نگهداریشون جذابیت زیادی داشت.نقاشیهایی که روی بدن فیل کرده بودند چهره ی فیل را مهربانتر نشان می داد وچشمهای فیل نجابت خاصی را فریاد می زد.ولی عجب حیوان خارق العاده ای هست...دوست داشتم بیشتر نزدیکش شوم ولی فیلبان گفت خطرناک است .به راحتی فقط با یک حرکت خرطومش می توانست پرتم کند....!

 

درادامه ی دیدنی های جیپور به آرامگاه خانوادگی شاهزاده های هندی رفتیم که قدمت آن صدواندی سال می شد .که معماری زیبایی داشت.

شب هم به یک مرکز خرید خیلی لوکس رفتیم که برای رسیدن به اونجا از محله های مسلمان نشین رد شدیم که واقعا تصاویری که دیدم دورازذهن وباورم بود غیراز شلوغی وازدحام جمعیت آلودگی وکثیفی محیط زیست بیداد می کرد.خدارو شکر کردم که سوار ماشین هستم ودرحال عبورهستیم وگرنه  قدم زدن در چنین محله هایی وچنین محیطی بسیار رعب انگیزوتهوع آوربودوجالب تر اینکه ویشال از بوی گوشت ذبح شده داشت حالش به هم می خورد!!!وجالبتراینکه ویشال  پرجمعیتی هندوستان وجمعیت بی رویه کشورش را به خاطر تولیدمثل بیش از هندیهای مسلمان می دانست!!!ووقتی ازش پرسیدم شماها چند فرزند هستین؟گفت یک خواهر ودوبرادریم!!!البته درفیلم فریاد مورچه ها جمعیت ریاد هندیها را ربطی به مذهب نمی دانست  !!

60درصد جمعیت جیپور مسلمان هستند که بیست درصداین مسلمانها شیعه هستند. .اتفاقا هتل ما نزدیک محله های مسلمان نشین بود.

کاخ مهاراجه  وبنای دیدنی هوا محل ورصد خانه  قدیمی جیپور از جاهای دیدنی دیگری بود که چون سری قبل دیده بودم فقط از کنارش رد شدیم.

 

شب دوم وآخرین شبی که در جیپور بودیم به اتفاق ویشال درکوچه ومحله های بومی جیپور قدم زدیم .

 

 

 

 

 

 

حتی دیدن محیط زیست آلوده وپراز زباله نیز دیدنی بود ومن که گاهی به خاطر رعایت نکردن هموطنانم در پاکیزگی محیط زیست از ایرانی بودن خودم دلخور  بودم احساس خوبی داشتم که حداقل در کشورم در محیط شهری اینگونه تاسف بار نیست.

حضور همه جایی گاوها وسگها حتی وسط خیابان بسیار شاخص است وجالبتر اینکه کلن حیوانات خصوصا گاوها هیچگاه ذبح نمی شوند وبه مرگ طبیعی می میرند.وقتی از ویشال پرسیدم تخم مرغ وشیر هردو محصولی ست کهاز حیوان به دست می آید چرا تخم مرغ در آیین شما مجاز نیست ولی شیر مجاز به خوردنش هستید؟ویشال درپاسخ گفت :شیر نتیجه حیات  بخشیدن به یک موجود زنده هست ولی تخم مرغ  نتیجه ی توقف حیاتبخشی ست ودرآیین ما حرام است.!!!

 

خلاصه وقتی میخواستم از ویشال خداحافظی کنم یک بسته نقل زعفرانی  که از ایران باخودم آورده بودم به ویشال هدیه دادم گفتم اینها به نوع شیرینی زعفرانی ست ووقتی میخواست بگیرد ازمن پرسید دراین شیرینی تخم مرغ هم هست ؟ومن با اطمینان بهش

گفتم نه خاطرت جمع باشدوباهمدیگرخداحافظی کردیم .

صبح روز چهارم سفرساعت 5صبح به سمت آگرا بلیط قطار داشتیم .این درجه از قطار خیلی لوکس بود.کوپه ها هار تخته همراه باملافه وپتو بود.وتا رسیدن به آگرا ساعت 12 ظهر به طورکامل خوابیدیم.

 

تصاویری از آکشاردام

 

 ایستگاه سه چرخه ها برای حمل مسافر

 

 فواره ها در معبد آکشاردام

 

 معبد آکشاردام

داخل معبد آکشاردام

داخل معبد ومجسمه های طلایی

دهلی

 

قرار بود به جای این سفر به کنیا وتانزانیا برویم ولی به  خاطر شیوع بیماری ابولا مجددا هندوستان انتخاب شد.سفربدون تور آنقدر مزایا دارد که ارزشش  دارد که همت کنیم وبرایش زحمت بکشیم.وقتی باتور سفرمی کنی نیازی به هیچ برنامه ریزی واقدام عملی به غیراز واریز پول نداری در حالی که سفربدون تور یعنی از روز اول تا پایان سفر را باید برنامه ریزی کنی تحقیق کنی بلیط بگیری و.....خلاصه اینکه به نظرمن ارزشش را  دارد.

تحقیق وبرنامه ریزی برای سفریازده روزه به هندوستان از دوماه قبل آغاز شد.من به اتفاق یکی از اعضای سی اس که از طریق همین سایت باهم آشنا شده بودیم شروع به تحقیق برای هتلها ورزرو بلیط قطارها کردیم.درهمین سایت سی اس یک  دانشجوی ایرانی که در دهلی تحصیل می کرد به ما اعلام همکاری برای رزرو هتل وبلیط قطار کرد.وواقعا هم ایشان نقش یک هموطن واقعی واصیل را ایفا  کردند وبدون اینکه ازما مبلغی بخواهند بلیطهای قطار را رزرو وخریداری کردند.ووقتی مابه دهلی رسیدیم مبلغ مورد نظر را  خدمت ایشان پرداختیم.

برای رفتن بلیط تهران به دهلی شرکت هواپیمایی ماهان را انتخاب کردیم.وبلیط چارتر حدود دویست هزارتومان ارزانتر بود هرنفر600هزارتومان ورفت وبرگشت  به عبارتی یک میلیون ودویست هزارتومان می شد.وصدوپنجاه هزارتومان هم بابت صدورویزا می شد که تا این مرحله ازطریق آژانس گردشگری شهر خودمان اقدام کردیم.ومتاسفانه قوانین صدورویزای هند اندکی تغییر کرده ومی بایست برای انگشت نگاری به تهران می رفتیم .که یک آژانس عربی این اقدام را برای سفارت هند انجام می داد.

این مرحله که تماما توسط آژانس صورت می گیرد حدود 20 روزی طول می کشد تا ویزا صادرشود وپاسپورتتان از تهران تا شهرتان به دستتان  برسد.

برای رزرو هتل هم از سایت booking.comاستفاده کردیم.البته برای رزروهرهتل به صورت اینترنتی نیاز به کارت اعتباری هست که داشتن کارت اعتباری چندان مقرون به صرفه نیست چون کشور ما به خاطر تحریمهای اقتصادی نمی توانیم ازین کارت زیاد استفاده کنیم به همین دلیل بعداز پیدا کردن هتل ازین سایت به هتل ایمیل می زدم وزمان ورود وخروجمان را هم ذکر می کردم ومی گفتم که ما به خاطر تحریمهایی اقتصادی نمی توانیم کارت اعتباری داشته باشیم میشهرلطف کنید اتاقی دراین تاریخ برای ما رزرو کنید وتاییدیه اش را هم برایمان بفرستید.که اکثر هتلها تاییدمی  کردند .ومن بلیط هواپیما وقطارها را ضمیمه ایمیل می کردم.حتی هتلی که در  دهلی رزرو کردم گفت ما در فرودگاه به  استقبالتان می آییم واسم شما را روی تابلومی نویسیم .حتی من باور نمی کردم ولی طبق آدرسی که گفته بودند کنار خروجی شماره 4 مرد میانسالی تابلویی را به نام مرضیه دست گرفته بود وکه حسابی بهت زده شدیم.

سفرما از سوم بهمن ماه شروع شدساعت 4ونیم صبح پرواز به سمت دهلی بود.به احتساب دوساعت اضافه کردن ساعت 11صبح به وقت محلی به دهلی رسیدیم.

دربدوورود هنگام عبوراز گیت چک کردن پاسپورتها حتما باید فرمی را که ازقبل در هواپیما روی هرصندلی مسافرهست پرکرده باشیم که شامل اطلاعات شخصی نام ونام خانوادگی تاریخ ورود وخروج به هند ومحل اقامت دراین مدت هست.که متاسفانه برای بعضیها فرم روی صندلیشان نبود ودرگیت ورودی بامشکل مواجه شده بودند وهمراه نداشتن خودکار برای بعضیها ازجمله خودم مشکل ساز شد.متاسفانه چند تا از مسافران خانمهای سالمندی بودند که واقعا بهت زده  شده بودند که نهایتا خود متصدی فرم را برایشان پرکرد!

به اتفاق همسفرانم به سمت خروجی فرودگاه راه افتادیم.متاسفانه صرافی های فرودگاه بدجور مسافران راسرکیسه می کنند.ودلار رابه نرخ 52 روپیه می فروختند درحالی که درطول سفراکثرا 60 یا61 روپیه چنج می کردیم.

همان دقایق اولیه  که درحال سوارشدن در پارکینگ فرودگاه بودیم  بوقهای ممتد راننده ها عصبیمان کرد.حتی تا  روزهای پایانی سفر نشد که به این ویژگی ناجور هندیها سازگار شویم.

برای من که باردوم بود که به این سرزمین سفر می کردم خیلی از موارد تازگی نداشت ولی به هرحال همین تفاوتها  هنوز جاذبه اش را حفظ کرده بود..عمده حمل ونقل شهری را توک توک(موتوری های سه چرخه)انجام می داد.وتزیینات این توک توکها واقعا دیدنی ست وکثرت مسافرانی که روی هم سوارمی شوند بیشتر دیدنی ست.میمونها وسنجابها که پراکنده  درپارکها وبالای درختها به چشم می خورند توجه هر خارجی را به خود جلب می کنند خصوصا اینکه همسفرده ساله ای داشته باشی که عاشق حیوانات هم باشد .

هتل ما در دهلی درمنطقه main bazarبود دقیقا مرکزی ترین نقطه ی شهر .هتل در یکی از کوچه پس کوچه هایی قرارداشت که اگر می خواستی فکرکنی که چقدر بدجایی ست  واین کوچه ها چقدر تنگ است وگاهی هم از گوشه وکنارها بوی تعفن ادرار به مشام می رسد کاراحمقانه ای بود که چرا اینجا آمده ایم ولی حقیقتش سفرقبلیمان به هند ورفتن به هتل 5ستاره مانع این بود که هند وهندی هارا واقعا وعمیقا درک کنم .وجالبتر اینکه بیشتر ساکنان هتل ما اروپایی بودند ودراین کوچه پس کوچه ها کلی اروپایی  می دیدیم که درحال آمد وشد بودند.

دورتادورمان پراز چهارچرخه هایی بود که یامیوه می فروختند یا غذا درست می کردند وبه عابران می فروختند.وطبق معمول همسرجان بسیار علاقمند به تجربه این غذاها بودکه من هربار خواستم  بخورم یاد مسمومیت سری قبل میفتادم واز خوردنش طفره می رفتم.ولی تماشایش خیلی لذت داشت گاهی چنان محو عملکرد هنرمندانه این دستفروشها در تهیه غذا میشدم که از جمع مان جامی ماندم.وتاپایان سفر دوسه باری تجربه اش کردم.

برخلاف تصورم که هند کشورگرمسیری هست این بار هوا خیلی سرد بود .یعنی اینکه لباس گرم کافی باخودم نیاورده بودم ومجبور بودم چندین تی شرت روی هم بپوشم.داخل اتاق که بیشتر سرما ورطوبت باهم بودکه تقریبا با گرفتن گرمکن های کوچک از  هتل وضعیت بهترشد.چون دوشنبه ها کلیه ی مکانهای دیدنی هند تعطیل است برنامه هارا طوری چیدیم که محروم نشویم.

فاصله ی مترو تاهتل ما بسیار نزدیک بود شاید ده دقیقه کمترپیاده روی لازم بود که به متروبرسی.حسن همان دانشجوی ایرانی که در دهلی تحصیل می کرد هم به ما پیوست وبه اتفاق او به بازدید از آکشاردام رفتیم.

ایستگاه آکشاردام دقیقا روی خط  آبی بود وایستگاه متروی نزدیک هتل هم روی خط آبی بود یعنی که نیازی به تغییر خط نداشتیم وخیلی سریع وراحت رسیدیم.برای خرید بلیط مترو هم به پیشنهاد حسن کارت 150 روپیه ای خریدیم وکلیه رفت وآمدهایمان ازهمین طریق مترو بود وروز آخر هم کارتهایمان را به حسن دادیم.

ازایستگاه مترو که بیرون آمدیم  این سه چرخه ها محاصره مان کردند ونفری ده روپیه می گرفتند تا مارا به معبد برسانند باوجودانکه مشخص است که راه دوری نمی باشد ولی قبول کردیم ولی عذاب وجدانی که در طول مسیر به من دست داد لذت این سواری را ازمن گرفت.فکرش را بکنید که مرتب داشتم به  بدن نحیف وسیاهچرده دوچرخه سوارفکرمی کردم واین که واقعاتعریف این آدم از زندگی چیست زندگی برایش همین سخت  رکاب زدن وخرده پولی که به دست می آورد خلاصه می شود و.....جلوی ساختمان مجلل واشرافی آکشاردام بودیم وپیاده شدم.

معبد آکشاردام یکی از جاذبه های دهلی است.وواقعا بسیار دیدنی ست.منتها به هیچ عنوان نمیشود دوربین ویاموبایل وهیچ وسیله الکترونیکی باخود به داخل  برد.این معبد در رقابت به تاج محل که منتسب به مسلمانان است توسط انگلیسی ها ساخته شده است .معبدی بی نظیر که فقط درطول 5سال توسط 12000هزار کارگر ساخته شده است.

دفعه ی قبل هنوز مجسمه های طلایی داخل معبد آماده نبودونمی شد از داخل معبد بازدید کرد ولی این بار پس از عبور از محوطه ی معبد  وحصول لذت فراوان از م مجسمه ها وفواره ها وفضای سبز آنجا کفشهایمان را به کفشداری سپردیم ووارد معبد شدیم.مجسمه ی چند خداکه همه طلایی بودند وشکوه خاصی داشتند وفضای عجیبی مثل ضریح امامزاده ها ایجاد کرده بودند .

اینجا توپرانتز بگویم که این بار سفرم به هند باعث شد که به یقین برسم که مبناومنشا همه ی ادیان یکی ست واشتراکات زیادی بین آیینهاومراسمات مذهبی وجود دارد.حالا درقسمتهای بعدی بیشترخواهم نوشت ودقیقا به این اشتراکات اشاره خواهم کرد.

بعداز بازدیداز داخل معبد محوطه دورتادور این ساختمان شکیل پراز مجسمه هایی بود که برگرفته از باورها وتمثیلهای رایج درمیان هندوهابود.اینکه فیلها مهربانند وبه صاحبان خود احترام می گذارند ویا اینکه چون فیلهابرای انسان  مفیدند باید آنهاراپرستید.

بعدهم از افسانه آب که متشکل از رقص نور وآب باکمک گرفتن از فن آوری نورهای لیزری بابلیط 80  روپیه ای دیدن کردیم.ولی خب دیگر دوربین هم نبود که بتوانیم عکس بگیریم ....ودرپایان هم دقیقا همان نقطه ای که شش سال پیش عکس گرفته بودیم منتهی این بار در شب عکس گرفتیم ودوباره  به سمت هتل راه افتادیم .

فردا دومین روز سفراست وساعت9وبیست دقیقه به سمت جیپور قطار داریم.دهلی سه ایستگاه قطار دارد که فاصله ی هتل ما تا ایستگاه قطاریکساعتی طول می کشید .ساعت 8 بعداز chek outبه سمت ایستگاه راه افتادیم.

داخل ایستگاه راه آهن بانشان دادن برگه تاییدشده بلیط به مدیر ایستگاه دقیقا محل ایستادنمان را نشان داد وسریع تا قطار رسید سوارشدیم .ولی بدجور اضطراب داشتیم چون دربدوورود هیچی نمی دانستیم وتابلوها هم گویا نبودند.

قطارهای هند چندین درجه وسطح دارد.بعضیهاشان حتی بابرق یا بدون برق هم هستند.به طورکلی عرض قطارهای هند بیشترازقطارهای ایران هست.این درجه ای که ما سوار شدیم شش تخته بود وباپرده از راهرو عمومی جدامی شد ودوتخت هم روبروی کوپه بود .وکلا نسبت به تصوری که از قطارهای هند داشتم واینکه هرج ومرج است وهرکسی بخواهد سوارمی شود اینطورنبود .والبته کنترل بلیط هم به اندازه ی ایران دقیق نبود ونکته ی دیگراینکه دستشویی های قطار مدل سنتی بود ونکته ی دیگراینکه بارسیدن به ایستگاه ها درهای توالت بسته نمی شود و....

هنگام پیاده شدن ورسیدن به مقصد متاسفانه باجمعیت زیادی مواجه شدیم که می خواستند سوار شوندوواقعا ردشدن وعبور کردن از میان انبوه آدمهای ساک به دست کارحضرت فیل بود خلاصه بعید میدونم کسی تجربه ای ایننینی را داشته باشد !!!!ولی هنداست وباید تجربه کرد تا هند درک شود!!!

 

 پی نوشت:آپلود عکسها وقت گیراست .تمام سعیمو میکنم که دراولین فرصت عکس هم بذارم 

 

 ادامه دارد....

 

 

بارديگر هندوستان

اينجا سرزمين هزار خداست.اينجا مجسمه ي خدايان در كوي وبرزن و فروشگاه وهتل وپارك و...هرجايي كه فكر مي كنيد وجود داردحتي روي داشبورت ماشينها وتاكسيها.اينجا حيوانات محترم تر از انسانها هستند.ونديدم كه مورد بي مهري قرار گيرند.ميمونها كه باهوش ترهستند بد جور به دزدي هم افتاده اند.اينجا بهداشت و تميزي و پاك نگهداشتن محيط زيست اصلا محلي از اعراب ندارد،اينجاسه چرخه هايي است كه انسانهارا حمل مي كنند وهنوز قيافه ي نحيف ومردني اين دوچرخه ران ها وجودم را مي لرزاند كه چطور ميتواندركاب بزند واين سنگيني را بكشد ...

اينجا هندوستان است ...سرزمين هزاررنگ وهزار دين وهزار ايين .اينجا همه از هر قوم ودين ومسلكي كنارهمديگر زندگي ميكنند.قطعا وقتي برگردم خواهم نوشت ولي مطمئنا براي گذاشتن عكس در بلاگفا خيلي مشكل دارم كه دنبال راه حل براي مخاطبانم ميگردم ...

كسي سايت مناسبي را براي اپلود كردن عكس مي شناسد به من معرفي كند .

شبکه های اجتماعی !توهین به زنانگیهایمان!

 

نمیدونم که مخاطبان اینجا چقدر با این مساله ای که من مدتی ست که با آن مواجه هستم آنها هم روبرو هستند.قطعا کسانی مخاطب من هستند  که طی چند سال اخیر اقدام به تعویض گوشی موبایلشون کردند ویا اینکه تبلتی خریداری  کردند که سیستم شان اندرویدی یا ای او اس هست.

شبکه های اجتماعی از جمله خدمات جانبی هستند که بعداز ورود سیستمهای اندروید وای اواس فعال شده است که امروزه به راحتی دردسترس همه ی اقشار اجتماع قرار گرفته است وهرجایی که یک مودم وای فای باشد ویا اینکه خط تلفن به اینترنت وصل باشد به راحتی می توان دراین شبکه های که کم هم نیستند فعال شد.

ورود به این شبکه ها کارچندان پیچیده ای نیست ولی متاسفانه فرهنگ استفاده از آن مثل همه مواردی که نیاز به آگاهی هست وجود ندارد وهمواره آفتهای خودش را به همراه دارد.

این شبکه ها همانطور  که از اسمش هم  پیداست شبکه های اجتماعی هستند وبه راحتی می شود گروه  تشکیل داد ومعمولا هم فلسفه تشکیل گروه وجود اشتراکات میان اعضاگروه هست.

خب همه ی  اینها راگفتم که بگویم که متاسفانه خیلی ها از این تکنولوژی زیبا وبه جا دربدترین حالت ممکن استفاده می کنندوالبته اکثرشان هم از ین موضوع بی خبرند.ودراین میان اخلاق وکرامت انسانی به صورت فجیعی ذبح می شود .

وآنچه که باعث شده اینهارا بنویسم واینگونه نالان باشم طرح جوکهایی ست که خیلی زیادمطرح هست.اصلا یک  عده فکر می کنند که کاراین شبکه های اجتماعی  فقط ردوبدل کردن جوک هست وخندیدن به هرقیمتی.

این روزها از جک ساختن برای اقوام مختلف که بگذریم که چندان هم خوشایند من نیست, از شخصیتهایی مثل شریعتی وچمران و...هم که عبور کنیم آنچه که بیش  از همه ی اینها مرا آزرده خاطر می کند توهین به جنس مونث هست.جوکهایی ساخته می شود که دخترهارو خنگ وکودن معرفی می کند که واقعا برای من واقعا رنج آورهست.

مدتهاست که دراین زمینه تلاش می کنم وسعی می کنم در همین اجتماعات کوچکی که هستم از دوستان بخواهم که دراین مورد دقت عمل داشته باشند.وبایک توضیح مختصر افراد روشن می شوند به غیرازیکی دو مورد که واقعا دلیل اصرارشان برموضع ودرستی کارشان را نمی دانم.واقعا متعجبم که گاهی همین جوکهارا خود خانمها منتشرمی کنندوتنها دلیلشان خندیدن است.واقعا نمی توانم رابطه ی عقلانی دراین موارد پیدا کنم.

امیدوارم دقیقا متوجه شده باشید  که منظورم چه مدل جوکهایی ست.مثلا مدل رانندگی زنهارا مسخره می کنند ویا اینکه جوری دختران وزنان را خنگ وکودن معرفی می کنند ومی خندندکه جز تاسف وبهت وحیرت  برای من نمی ماند.که تعداد این جوکها به مراتب بیشتراز جوکهایی ست که برای مردان نوشته اند.

من به نوبه ی خودم هیچ راه حل کارآمدی به ذهنم نمی رسد به غیراز اینکه خیلی صریح به فرد تذکربدهم.که اکثرموارد افراد فقط می گویند فقط برای خنده است ودرادامه گفته اند ظرفیتت را بالا ببر!!!

دوستی می گفت من در پاسخ به کسی که این مدل جکهایی را برایم می فرستد که اولش با" دختره "شروع  می شود همان را به خودش  می فرستم وجای کلمه ی دختره اسم خود فرد را می گذارم.واگر طرف مرد هست اسم خواهر مادر یاهمسرش را می نویسم وبرایش می فرستم .اومی گفت اینجوری مزه توهین را بهتر طرف درک می کند.

تهمینه میلانی نیز در وبلاگ خودش به این جوکها واثرات مخرب آن اشاره کرده است اومی نویسد:

روزی چند بار برایتان جوک هایی ارسال می شود

 

 

که از خنگ بودن دختران سرزمین مان حکایت می کند؟

 

کار هر گروهی که بوده هوشمندانه عمل کرده!

 

جوک را انتخاب کرده تا بدون آن که بدانید روزی چندین بار این تفکر را گوشزد کند.

 

با ادامه ی این روند آرام و بی صدا برتر بودن تعقل مرد، در ذهن جامعه رسوخ می کند

 

و فاجعه از آنجا شروع می شود.

 

سرزمینی که خودباوری را از دختران و زنانی

 

که مادران فردای این جامعه می شوند بگیرد، جای ترسناکیست.

 

فرزندانمان اول بار، اعتماد به نفس را از روح مادرانشان می گیرند.

 

خلاصه که اگه دراین زمینه پیشنهادی دارین پذیراهستم .........

چندمترمکعب عشق


هروقت که برای تماشای فیلم به سینما می روم بعداز تماشای فیلم  دوحالت وجود دارد:اگر فیلم  وموضوعش وبازیگرانش به  نحوی برایم جذاب باشد دقیقا 24 ساعت به این شخصیتها زندگی می کنم وبه نوعی درمخیله ام برای خودشان زندگی می کنند ومن هی پرسشهایم را وچون وچراهایم را با این شخصیتهابه صورت ذهنی انجام می دهم وهمین پرسش وپاسخ ذهنی به خودی خود برایم لذتبخش است.ودرحالت دوم اگر از فیلم وموضوعش خوشم نیاید ویا نتوانسته باشم باشخصیتهای فیلم ارتباط برقرار کنم تقریبا این فیلم بلافاصله بعداز خروج ازسینما از خاطرم محو می شود وطبعا به  غیراز یک سری اطلاعات شناسنامه ای از فیلم چیزی در ذهنم نقش نمی بندد.

فیلم چند متر مکعب عشق از جمله فیلمهایی ست که حالت اول برایم اتفاق افتاد.روایت عشق وعاشقی دونوجوان درمیان حجم سنگین آهن پاره ها وشیروانی ها وبشکه های هزار لیتری وکانتینرهای فولادی آنقدر زیبا وسیال ادامه می یابد که بیننده یادش می رود که این عشق پاکیزه, بد فرجامی دارد.

هرچند که دلم نمی خواهد مستقیم به داستان فیلم  اشاره ای داشته باشم ولی چند صحنه ی جالب وجذاب وبکر دراین فیلم شاهد بودم که تابحال درسینمای ایران ندیده بودم والبته سوال برانگیز!!!

صحنه ای که مرونا دخترک افغانی هرروز پشت سر پدرش می ایستاد و نمازش را به پدر اقتدامی کرد ولی درسکانسی نشان می دهد که وقتی پدر به رکوع وسجده می رود دخترک همینطور  ایستاده است ونماز را ادامه نمی دهد.وصحنه ی بعدی پدر آجری را که دربخاری گذاشته تا داغ شود لای پارچه ای می پیچد وجلو دخترک می گذارد که دارد از درد به خود می پیچد.توجه پدر رابه دختر به نمایش می گذارد ولی سرد وبی روح وبدون ابراز کلمه ای بین هردویشان!!!

من متوجه نشدم علت مخالفت عبدالسلام با عشق مرونا وصابرنگرانی از آبرووتعصبات رایج درمیان افاغنه  بود یا اینکه دلش نمی خواست دخترش را به یک پسر ایرانی شوهر بدهدتا کمتر سرکوفت بشنود.؟

در صحنه ای پسرک به دخترک افغانی می گوید بیا کف دستت گل نقاشی کنم ودخترک با رفتارش طوری به پسرک اشاره می کند که دقت کند دستش دست دخترک را لمس نکند!!!که نوعی پایبندی را نشان می داد ولی آیا واقعا تعهد  وپایبندی از این دوجوانک که در اوج نیروهای جوانی هستند درمیان آن همه آهنپاره قابل تصورهست یا نیست؟

ولی از اینکه این فیلم برشی از زندگی  افاغنه درایران را نشان می داد وتصویری از نگاه ما ایرانیها  به افاغنه ارایه می کرد بسیار جالب والبته تکان دهنده بود.صدالبته که من در نگاهم تجدید نظرخواهم کرد.

 

پی نوشت1:برای اینکه روایت عشقی ساده وروان ودرعین حال متفاوت را ببینیدوقت بذارید وبه تماشای فیلم بروید

پی نوشت2:واقعا راهی وجود نداره که بغلدستی که درسینما کنارمون می شینه وخیلی هم پرحرف هست  از دستش راحت شد .متاسفانه به خاطر یک بغلدستی بی فرهنگ وعامی لذت دیدن چند صحنه ی زیبای این فیلم ذبح شد  ومجبورم مجددا برای تماشای فیلم به سینما بروم البته اگر زود  برندارند!!!

شب يلدا بادوشب تاخير ....!!!

اين پيامكها زبان حالم براي شب يلداس .خيلي حرف دارم ولي نميدونم چرا وقتي ميخوام اينجا مطرح كنم احساس ناامني ميكنم ويانگران سوءبرداشت مخاطب هستم.به هرحال حس ميكنم بدجور در مخمصه وافراط در حب اهلبيت وخود بيت افتاديم انقدر كه هميشه به اسم حب اهل بيت شاديهايمان را دزديده اند....:

یه جوری میگن امسال یلدا نداریم انگار هر سال تو خیابونا دیسکو راه میندازن و بعد از صرف مشروب با حرکات خاک بر سری ملت ، با ناموس هم میرقصن ، تازه شکیرا و لوپز هم به طور زنده از کانال سه برنامه دارن و احسان علی خانی هم حکم پیت بول رو داره ، فردا صبحش هم مردم با سر درد بعد از مستی مشروب از خواب بیدار میشن .
برادر من اینجا ایرانه ، کشور غارت شده توسط جهالت ، شب یلدا خانواده های مرفه با ناموس خودشون (خواهر ، مادر ، همسر و...) میشینن تخمه میشکونن و خونه پرش یه قاچ هندونه میخورن و تنها عواقبش توالت رفتن شبونشون به خاطر کارکرد بیش از حد کلیه هاشونه ، اگه همین هم موجبات ناراحتی دوستان با اعتقاد ما و ریدن به آرمانهاشون میشه در راستای احترام به هر کوته فکری ، ما برای حفظ دموکراسیه یه طرفه در جامعه ، امسال شب یلدامون تعطیله .

 

باشد که رستگار شوند.!!!!!

دوست داشتیم در چنین شبهایی همچون یلدا و چهارشنبه سوری همچون لولیان شوخ شیرین کار با ساز و اوازی به کوی و برزن میشدیم و عاشقانه می سرودیم و به شادی میگذراندیم
نه انکه چون پیرزنان دوک ریس در پستوهای خانه در چنین شبهایی غزلی زیر لب زمزمه کنیم و ارام یلدا را به خواب رویم ...

سخت است....

همه ی خاطرات قشنگم دارد درمیان استرسهایم غصه هایم ورنجهایم گم می شود.غصه و گرفتاری که روی آدم آوارمی شود دیگرمدیریت رنج هم پاسخ نمی دهد .اینطورمی شود که  شوق نوشتن خاطرات قشنگ و ثبتشان درتو می میرد واینطورمی شود که کمتر می آیم  وکمترمی نویسم وکمتر دوستانم را باخود شریک می کنم.

خاطره ی شبی که یکی ازدوستان به همراه میهمانش که اهل کره جنوبی بود به خانه ی ما آمد ومن هم  بقیه ی دوستان را دعوت کردم تا بهش جمعهای دوستانه ایرانی رامعرفی کنیم.وصدالبته رقص ایرانی را معرفی کردیم که مجری اول وآخرش میلاد بود.

خاطره ی زوج اکراینی ومیهمانی ما خانه ی وحید وآشنا شدنمان با باباو مامان جوان وخونگرم اووتبادل اطلاعات وآشنایی با فرهنگ این زوج اوکراینی برایم پراازهیجان بودکه متاسفانه درنگرانیهایم درخصوص عارضه ی قلبی مادر ذبح شد.

دیدن چند فیلم وتئاتروچند فیلم که اجازه ی اکران نداشت که کلی فکروذهنم را به خودش مشغول کرد که می شد چندین پست درهمین خصوص بنویسم ولی بازهم در فرازونشیب این گرفتاریها که شکل جدیدی دارند هضم شد وهیچی درباره شان ننوشتم.

خاطره ی شرکت در جشن تولد دخترک معلولی که باپاهایش نقاشی می کشید هم  به همه ی موارد بالا اضافه کنید.فاطمه که قبلا درمورردش نوشته بودم متولد 11بهمن ماه بود وبرای کادوی تولدش کیک پختم آن هم به تعداد 60برش.فقط بااین انگیزه که دخترک خیلی خوشحال می شود.نقاشی ها وتابلوهای فاطمه دیدن داشت .وحرکت دادن ماوس  کامپیوتر به وسیله پاهایش برایم جالب بود.از آن روز خیلی  حرف برای گفتن دارم ولی همه اش دراوج نگرانی من برای جراحی قلب مامان خشکید.وهیچ قولی نمی دهم که خواهم نوشت یا نه.

حتی حین برف بازی که سرشار از هیجان وجست وخیزاست هم دلم برای والدینم آویزان بود ونگرانشان بودم.....

ازدوستهایم بی خبرم.خیلی هایشان را که اصلا فرصت نمی کنم ایمیلهایشان را پاسخ بدهم یا حتی پیامکهایشان وخلاصه اینکه احساس می کنم این شرایط ناجور که برایم پیش آمده را باید بهتر مدیریت کنم.

پی نوشت: خیلی سخت است که شاهد رنجوری والدین باشی وهیچ راه حلی هم نداشته باشی.پذیرفتن اینکه والدینت پیر شده اندخیلی سخت است.

بیایید خودمان را دربرابر ناملایمات واکسینه کنیم

این روزها که درگیر ناتوانیهای مامان وبابا هستم همه جوره دارم خودم را برای همین روزها آماده می کنم.قطعا کمتر شده  که دردوران اوج جوانی وتوانمندی وسرحال بودن به یاد این روزهای پیری هم باشیم.روزهایی که بی رمق می شویم .روزهایی که توان راه رفتن از ما سلب می شود .انواع واقسام بیماریها دست به گریبانمان می شوند.روزی ده ها قرص  باید مصرف کنیم .روزهایی که حتی کنترل ادرارنداریم و.....روزهایی که برای اکثر اموراتمان حمایت وکمک دیگری لازم است وچه بسا دوباره از نو کودکی می شویم که می بایست حتی غذا هم دهانمان بگذارند.

تا امروز هیچ وقت به این موضوع به صورت جدی فکرنکرده بودم.هیچ وقت خودم را در چنین وضعیتی تصورنکرده بودم ولی از این به بعد تصمیم گرفته ام به این روزها هم فکر کنم.البته این مدل فکر کردن برای خودش فرآیند ی دارد که شاید اندکی پیچیده باشد ونتوانم به طور جامع وکامل توضیح بدهم .

حقیقتش روزی استاد روانشناسی  به من گفت همیشه خودت را در مقابل همه ی سختیها وناملایمات روزگار واکسینه کن.ازش خواستم بیشتر برایم توضیح دهد.گفت واکسن ,میکروب یا ویروس ضعیف شده ای است که ما آن را وارد بدن می کنیم وبدن ضمن آشنا شدن با  این ویروس خودش را برای مبارزه ودفاع درمقابل آن آماده می کند.توباید خودت رابرای هرسختی وناگواری آماده کنی تا درصورت ابتلا همه نظم درونت برهم نریزد.انسان می تواند  به صورت ذهنی طوری فکر کند که  درآینده درمقابل سختیها ورنجها وهزار مشکل کوچک وبزرگ واکسینه شود .این آمادگی می تواند با فکر کردن به این موضوع رخ بدهد.دقیقا خودت را درموقعیتی قراربده که ممکن است یاشاید برایت رخ بدهد.فکرکردن به اصل موضوع به صورت مشروح وجزئی وخودرا درموقعیت فرض کردن می تواند شمارا نسبت به آن سختی وررنج واکسینه کند وچه بسا اصلابدان مبتلا هم نشوی

برای من این مساله بارها وبارها اتفاق افتاده است. من دقیقابا مشکلات وسختیهاورنجهایی درطول زندگیم مواجه شده ام که هیچ وقت به ذهنم هم خطورنمی کرد.ولی دقیقا بعد از یادگرفتن اینکه چطور خودم را واکسینه کنم اوضاع خیلی بهترشد .درمدیریت کردن سختیها موفقترهستم وصبورتروچه بسا آن سختی از سرنوشت من حذف می شود.

واکنون دقیقا خودم را یک سالمند با انواع واقسام بیماریها درنظرمی گیرم.دقیقا فکرش را می کنم .خودم را درموقعیت قرارمی دهم وبه جوانب موضوع فکرمی کنم.البته فکرکردنی که ذهن مرا برای برنامه ریزی آماده می کند نه فکرکردنی که آدمی را آشفته سازد وکاسه ی چه کنم چه کنم دست بگیرد ویا اینکه مرا با ناامیدی مواجه سازد.مثلا خودم را تصورمیکنم که درسالمندی به آلزایمر مبتلا شده ام و.....یا دیابت دارم وباید انسولین مصرف کنم وآزادانه نمی توانم مواد قندی استفاده کنم ویا عروق قلبم گرفته وحتما نیازبه جراحی قلب بازهستم ویا آنقدرآلزلیمرم پیشرفت کرده که راه رفتن هم ازیادم می رود ویا .....

مطمئنم که این روش خوب جواب می دهد.واکسینه کردن خود ویابه عبارتی فکرکردن به همه ی سختی ها واتفاقات ناگواری که ممکن است برایمان رخ بدهد چه بسا باعث می شود که درکائنات تبدیل به انرژی شود وحتی دیگر رخ ندهد.

برای همه چیزخودم راآماده می کنم.همه ی ناملایماتی که ممکن است برایم پیش بیاید.به همه ی فقدانها وازدست دادنها فکرمی کنم.به ابتلا به همه ی بیماریها ی صعب العلاج وسرطانها وهر سختی ودربه دری که ذهنم به آن قد می دهد فکرمی کنم وخودم را واکسینه می کنم.برای من خوب جواب داده است شماهم می توانید امتحان کنید.

پی نوشت:بخشی از این تجربه که اینجا نوشتم مربوط به داشته هایم از دوره عرفان حلقه است که آگاهی تبدیل به انرژی می شود .باید نسبت به همه چیز آگاهی پیداکرد.

 

عملیات کربلای 5

 

          اینها را که می نویسم شاید 16سال ا ست که می خواهم بنویسم ولی هربار خواستم بنویسم این تصور اذیتم می کرد  انگارکه به تحریر درآوردن این خاطرات ,پویاییش را کمرنگ می کند وهمیشه ترس از اینکه کلماتی که برهم سوارکنم تا بخواهم آن خاطره را به تصویربکشم گویای جان مطلب نباشد باعث می شد تا همیشه برای نوشتنش طفره بروم.

امروز 23دی ماه دقیقا همان روزیست که همسرجان 27سال پیش درعملیات کربلای پنج ازناحیه زانو ترکش خوردند و مجروح شدند وخاطراتش از آن روزها بسیار شیرین والبته جانگداز است.

واواینطور تعریف می کند :داشتم تمرین فیزیک دوم دبیرستان را حل می کردم که تلوزیون نوحه ی آهنگران را به مناسبت سپاه صدهزارنفری محمدرسول اله پخش می کرد:سپاه محمد می آید می آید.....منقلب شدم.دیگر حوصله ی حل تمرین مساله فیزیک  نداشتم .ولوله ای دردرونم به پا شده بود وفردا یش بعداز متقاعد کردن مادر برای ثبت نام اقدام کردم وروزبعددقیقابعداز دادن امتحانم درثلث اول  درتاریخ 10/9/65ازدبیرستان امام راهی جبهه شدم.قبلا هم دومرحله بعداز آموزش های نظامی به جبهه اعزام شده بودم.درپادگان انبیا شوشتر سایر آموزشهای تکمیلی را سپری کردیم وتاشروع عملیات 19/10/65بوددرپادگان ماندیم.

عملیات بارمز یازهرا در19دی ماه شروع شد.سه روز اول عملیات ,کلی درخاک عراق پیشروی کرده بودیم .وکلی سنگرهای عراقی راتصرف کرده بودیم.روز چهارم تا امتداد نهر جاسم پیش رفته بودیم.فرمانده لشگراحمدکاظمی (البته الان ایشان هم شهید شده)به فرمانده گردان ما گفت که هرجورهست نیروهایت را برای ادامه دادن نگه  دارولی ایشان گفت نمی توانم اجبارشان کنم این شد که از کل گردان 180نفری فقط 15 نفر برای ادامه ی مسیر باقی ما ندند.من هنوز درخود توان ادامه دادن را می دیدم.یادم هست که یکی از همکلاسی هایم را که قصد برگشتن  داشت متقاعدش کردم که بماند وبه پیش رفتن با نیروهای تازه نفس ادامه دهیم.دقیقا یادم هست که دستش را کشیدم ونگذاشتم برود وگفتم بیا بعدا باهم برمی گردیم ولی اوهیچ وقت برنگشت وازهمانجا پرکشید.

نزدیک غروب بود درنخلستانهای مسیر حرکت دریک کانال آب مخصوص آبیاری تخلستان نشستیم تا هم استراحت کنیم ومنتظر دستور مافوق برای پیوستن به سایر گردانها باشیم.سمت راستم همکلاسیم وسمت چپم فرمانده گردان بود وبقیه گروه کنارهم درکانال نشسته بودیم .فرمانده گردان دستورشمارش داد.یچه های گروه عد د اول را ازهزار شروع کردند .من چارده هزاربودم وفرمانده پانزده هزار.

هواگرگ ومیش بود می شد حدس زد که مغرب شده است همه به طورنشسته بعدازتیمم شروع به نمازخواندن کردیم .ناگهان صدای سوت خمپاره وانفجار وبعد اصابت ترکشها ......

همکلاسیم که سمت راستم بود دیدم که کبودشد گویا موج انفجارباعث شده بود که ریه هایش پاره شود و....  وفرمانده گردان هم سمت چپم بااصابت ترکش درناحیه شکم درجا شهید شدند.هنوز متوجه نشده بودم که چه اتفاقی برای پایم افتاده شاید 5دقیقه طول کشید که به خودم نگاهی انداختم ودیدم که پایم  ازقسمت زانو نیست کمی که بیشتردقت کردم دیدم کفشم زیر تنم هست.هنوزهیچ دردی نداشتم .آن گروه 15نفره که حالا فرمانده شان شهید شده بود ومن وهمکلاسم که کنارش بودیم یکی شهید ومن مجروح بدجوربه هم ریخت.همه فکرکرده بودند بعید است که من که بین دوتا کشته هستم جان سالم به درببرم.آمدند بالای سرمان بیسیم فرمانده رابرداشتند وبااین تصورکه من هم امیدی به زنده ماندنم نیست مرا تنها گذاشتند!!!!

بعدازمدتی که به خود آمدم دیدم پایم به بدنم وصل هست هنوز دردی نداشتم اسلحه ام را عصاکردم وبلند شدم وبی درنگ محکم برزمین خوردم بی آنکه قدم ازقدم بردارم.

دستم را بلند کردم وداد زدم اخوی اخوی .یادم هست از بچه های قزوین آمدند بالای سرم وپایم راباچفیه ام بستند وکولم کردند.باید از نخلستانها ردمی شدیم تا به جاده می رسیدیم نخلستهانهایی که پراز کانالهای عمیق دومتری که ته آن پرازلجن بود که  عبور از آن بسیار پرمشقت بود....

مرابه سمت پایین کانال هل می دادند واز آن طرف دستم را می کشیدند وازکانال بیرون می آوردند.که علت اصلی عفونت های پیاپی محل برخورد ترکش همین لجنهایی بود که مرتب با محل زخم من آغشته می شد.یک ساعت طول کشید که ازنخلستانها وآن کانالهای آبیاری رد شدیم تابه جاده وآمبولانسها رسیدیم.آخرین آمبولانس درحال حرکت بود گفت اگرمی توانی بنشینی بیا جلو کنارراننده ومن گفتم می توانم.آمبولانس که راه افتاد تازه دردم داشت شروع می شد واستخوانهای خرد شده داشت به بافت عضله فرومی رفت جاده پراز پستی وبلندی وبا هرحرکتی وهر تکانی ازدرد به خودم می پیچیدم ولی عادت نداشتم ازدرد فریاد بزنم...

جاده ازدوطرف از آب  محاصره شده بود(کانال پرورش ماهی).بعد از مدتی که آمبولانس حرکت کرد نفهمیدم چطورشد که آمبولانس  ابتدادرگل کنار جاده  گیرکرد وبه سمت داخل کانال آب منحرف وسپس متوقف شد.شاید همینطور یک ربع معطل ماندیم تا یک آمبولانس دیگر رسید ومرا وسایر مجروحین رابه  آمبولانس دیگر منتقل کردند و این بار دراین یکی آمبولانس توانستم بخوابم. تقریبا درآستانه ی بیهوشی بودم .بیحس وکرخ .باهرتکان دردم تشدید می شد ودوباره ازحال می رفتم.

ساعت 9شب بود که به بیمارستان اهواز رسیدیم وخیلی سریع مرا به اتاق عمل بردند وزخم مرا بخیه کردند وشاید یکی از علل دیگری که باعث شد درمان من یکسال طول بکشد همان عمل سرپایی درهمان جا بود که البته چنین اقدامی هم درچنان وضعیتی اجتناب ناپذیریود.

وفردایش از طریق فرودگاه نظامی امیدیه اهواز به بیمارستان نمازی شیراز منتقل شدم.وباز فصل جدیدی از درمان از آنجا آغاز شد.درناحیه ی زانو ومحل برخورد ترکش بدجورعفونت کرده بود که باهربار تعویض پانسمان دردی طاقت فرسارا می بایست تحمل می کردم .راضی شدم که پایم را قطع کنند.ولی مادر اجازه ندادند.باوجوداینکه هیچی از کاسه زانو باقی نمانده بود ولی من وقتی کف پایم را دست می زدند حس می کردم وبه همین خاطر بااصرارزیادورضایت خانواده به تهران منتقل شدم وتحت عمل جراحی قرارگرفتم.وبعداز دوجراحی 10 ساعته  وطول درمان یکسال نیم می توانم روی پای خودم راه بروم .....

پی نوشت:درطول نوشتن این خاطرات هزار بار آه ازنهادم برخاست .هزار بار جوانان این مرزوبوم را تحسین کردم وحس میهن پرستیشان راستایش کردم.ومطمئن هستم که چنین ویژگی ربطی به نسل قبلی یا فعلی نداردومن هربار به خاطر اینکه همسر چنین قهرمانی هستم به خودم بالیدم وخداراشکرکردم.