از  چهار روزی که در شهر هاریدواربودیم دو روزش را بیرون از شهر رفتیم  .یک روز  به شهر ریشیکش مرکز یوگای جهان که در 29 کیلومتری هاریدواربود و روز دیگرش را به میسوری وجنگلهای اطرافش وطبیعت دامنه ی کوه های هیمالیا.

ریشیکش نیز در حاشیه ی رود گنگ  قرار گرفته است .وبیشتراز هاریدوار توریستی به نظر می رسد.ودرسرتاسر خیابانهای شهر پراز مدارس آموزش یوگا ومدتیشن  است وکلی اروپایی می بینی که با پوشیدن لباسهای هندی خودشان را به شکل وشمایل هندی ها درآورده اند.

والبته بازهم معابد مختلف وگوناگون که هر کدام خدایان خاصی با نامهای متفاوت در آن بود.درهمان بدو ورود به شهر همانجا که ماشین درایستگاه متوقف شد پسری جلوآمد وگفت 200 روپیه می گیرم واینجا ها را برایتان  توضیح می دهم ومعرفی می کنم.

 

شاید تاسف بار باشد که بگویم که این راهنما داشت معابدی را به ما معرفی می کرد که قدمتش به 50 سال هم نمی رسید وجالبتراینکه وجه تمایزاین معابد به15 طبقه بودن این معبد بود وبدتراینکه  وقتی متوجه شد ما مسلمان هستیم گفت در فلان کتاب عهد عتیق قدمت دین هندو 5000 سال است وحتی مسلمانها قبل از آمدن پیامبرشما هندو بوده اند!!!

خلاصه کلی به خدایانش نازید واسمهایشان را برایمان فهرست کرد وکلی از میوه مقدس واتفاقاتی که دردامنه ی کوه هیمالیا رخ داده گفت که خیلی کم ازش یادم مانده ولی در پیچ وا پیچ کوچه ها ومعابد ومدارس آموزش یوگا وصدای دنگ دنگ ورودی هر معبد حس نوی را برایم می آفرید .دقیقا می فهمیدم که انرژیهای متفاوتی اینجاها جریان دارد .

وکلا همه جا باید مراقب وسایلمان دوربین عینک وخوراکی هایمان می بودیم  که مبادا  دست میمونی از غیب برسد وغافلگیرمان کند.وجود میمونها درکوچه ها وروی درختها برای ما واقعا جذاب ودیدنی بود .

شهر ریشیکش که رودخانه ازمیانش رد می شد وبه وسیله دوپل معلق این دوقسمت به هم مرتبط می شدند.عبور کردن ازروی این پل از جاذبه های  این شهر محسوب  می شد به وسطهای پل که می رسیدی و زیر پایت را نگاه می کردی وجریان آرام وآبی تیره رود گنگ را تماشا می کردی برایت لذتبخش بود وتمام مدت باید مراقب میمونها باشی که از میله های محافظ پل بالا وپایین می رفتندوعملیات آکروباتیک انجام می دادند.اصلا هم با تورریستها تعارف نداشتند واحساس بیگانگی نمی  کردند واگر خوراکی دستتان بود می آمدند  چنگ می زدند.

 

ساحل رود گنگ برای ما همچنان رازآلود وبرای هندیها مقدس بود .دست فروشان که انواع صنایع دستی هندی را می فروختند درهمه جا بودند واصرارداشتند که ازشان خرید کنیم وگداهای جورواجوروکج ومعوج نیز به دیدنیهای آنجا می افزود که البته ناخوشایند بود.

هنگام خروج از شهر ریشیکش ساختمان بزرگ سفید رنگ مدوری بود که بسیار مرتب وتمیزبه نظر می رسیدوتابلوی ورودیش نوشته بود آشرام یوگا.ماهم وارد آنجا شدیم تا از نزدیک با کلاسهای یوگا ومدتیشن آشنا شویم.که پسر جوانی که لباس هندی هم پوشیده  بود به استقبالمان آمد وهمه جای مدرسه را نشانمان داد وجالبتراز همه سالنی بود که هرروز در دونوبت صبح وبعدازظهر درآن مدتیشن انجام می دادند.توضیحات متصدی درمورد مدتیشن ونوع تمرینهایی که داشتند خیلی دوست داشتم.دراین آشرام اتاقهایی هم برای اسکان کسانی که برای یادگیری یوگا به این شهر می آیند وجودداشت که با هزینه کمی می توانستی هرچند مدت آنجااقامت کنی.ویکی از برنامه های آتی خودم را در سن 50 سالگی اقامت دراین مکان تصویر کردم.بعداز خوردن یک فنجان چای ماسالا وگرفتن عکس یادگاری از ریشکیش خارج شدیم.

روز بعد هم در کوهستانهای هیمالیا ومنطقه ی جنگلی میسوری وآبشارها وپارک جنگلی این منطقه سپری کردیم.جاده  ای پیچ درپیچ وجنگلی مثل جاده ای که   از مرز نوردوز به سمت ایروان در کشور ارمنستان وجود دارد .باوجودانکه ماشین پاترول کرایه کرده بودیم ولی همگی حسابی دچارحال به هم خوردگی شدیم.دربین راه معابد زیبایی نیز بود که معمولا استراحتگاه هم محسوب می شد واکثرراننده ها برای رفع خستگی خود ومسافران دراین معبدها توقف می کردند.

 

همیشه برایم سوال بود که این زنگ بزرگی که در بدو ورودی معابد هست برای چیست وچرا هنگام ورود دست به آن  می زنند تا صداکند؟تااینکه از یکی از بازدید کننده ها پرسیدم که انگلیسی می توانست حرف بزند وایشان توضیح داد که معبد خانه ی خدایان ما هست ووقتی می خواهیم وارد خانه خدا شویم با به صدا درآوردن زنگ حضورخودمان را اعلام  می کنیم.وپسرک  دیگری هم گفت ممکن است خدایمان خواب باشد بیدارش می  کنیم که به حرفهایمان گوش بدهد!!!

آبشارکمپتی وتفرجگاه های اطرافش ازجمله جاهایی بود که دیدیم ولی آبشارهای ایگواسو آنقدر برایم شکوهش ماندگاربود که این آبشار مرتفع که از دل کوه سرازیر می شد چندان چنگی به دلم نمی زدضمن اینکه هوا همچنان سردبود وسوز سردی که از طرف آبشار  می آمد لرزمان می گرفت. پارک جنگلی که نزدیک شهر میسوری بود واسمش رو بلد نشدم ودربدو ورود آمار حیواناتی که در آن بود را نوشته بود که حتی ببروفیل هم نام برده بود ولی هیچکدام نبود وقطعاآنچه که  در این  پارک توجهمان را جلب کرد همان حرکات میمونها وگورنهای شاخدار  بود .

آخرین روزی که هاریدوار بودیم مجددا به کنار رود گنگ رفتیم ودوباره آداب غسل وکوتاهی مو وبه آب ریختن خاکستر مردگان ومراسم ربانی آنها را تماشا  کردیم .

واقعا دیدنی بود سه چهار ساعتی همان اطراف معبد ورودخانه وفروشگاه های دوراطراف رود گنگ پرسه زدیم ودیدنیهایی متفاوت ومبهوت کننده دیدیم.محلی که گاوهای ولگرد آنجا جمع می شدند وافراد  نذر می کردند وعلوفه می خریدند وبه خوردشان می دادند.سگهایی که حمام آفتاب می گرفتند ویا نانوایی که باجیغ ودادمیمونها والتماسشان تیکه ای نان به پشت بام شیروانی می انداخت تا بخورند.

هربار هم که محو این صحنه ها وتفاوتهای این اجتماع می شدی به ناگاه پایت روی تپاله حجیم ووسیع گاو می رفت وکفشت تارویه ی آن آلوده می شد.اینکه بخواهی در رود گنگ کفشت را بشوری کاملا بی حرمتی بود حتما می بایست آبی می جستی وحتمااین ها را بشوری تا گندش زدوده شود و....

ماجرای معبدی که در کوه مرتفع نزدیک رودخانه بودهم برای خودش قصه ای ست.برای رفتن به معبد می شد پیاده رفت ولی  سه چهار ساعتی طول می  کشید ولی تله کابین هم بود که حدود ده دقیقه ای طول می کشید تا به معبد بالای کوه برسی .خود هندیها همه هدایایی را به عنوان نذری دستشان بود که  می خواستند به معبد هدیه کنند.ماهم دست خالی رفته بودیم.از تله کابین که پیاده  شدم یاد امامزاده داوود تهران فرحزاد افتادم(شاید به وضوح شباهتی وجود نداشت ولی برای من همین حس تداعی می شد).

وارد معبد که می شدی باید کفشهایت را هر طوربود بیرون می آوردی ودرصفی قرارمی گرفتی که بقیه زائران بودند.نزدیک ضریح که می شدی نذریت را می دادی وآن مردکه مثل آخوندهای ما بود به پیشانیت  رنگ مقدس می زد ودستی برسروگردنت می کشیدوتقاضای پول برای معبد می کرد.

همسرجان خیلی راحت گفت که دوستان پشت سری تقدیم می کنند.منم خودم را  به نفهمی زدم که چی داری می گی !!؟؟؟ولی همسفرمان بدجورتو تله افتاد وخیلی صریح جلوش را گرفته بود ومی گفت روپی روپی ومجسمه ی داخل معبد را هی نشان می داد.خلاصه اینکه همسفرما هم هزارتومان پول ایرانی را بهشان داد تا اجازه دادند رد شود.دیدن این صحنه واجباری که بود مرا دارحال به هم زدگی کرد.یااینکه هرکسی نذری اعم از آناناس ومقادیردیگری که دربسته بندیهای دیگری بود بهشان می داد  چشمهایشان برق می زد.

به قول همسرجان اینجا که سرگردنه بود انگارو.....بدجورداشتند مردم را سرکیسه می کردند!!!میله هایی که پراز طناب بود وبهشان دخیل می بستند وچقدر این صحنه برایم آشنابود و...

ساعت یک نیمه شب به سمت دهلی حرکت کردیم وباوجودآنکه درجه ی بلیط قطارمان از همه ی قطارهایی که تابحال سوارشده بودیم پایین تربود ولی بازهم رضایت بخش بودوخیلی معذب نشدیم وتا خود صبح خوابیدیم وصبح خیلی زود بود که به دهلی رسیدیم.

اگر فرصت کنم در پست بعدی نکاتی از ین سفر را خواهم نوشت که برایتان مفیداست.